تبلیغات
از من بشنو



















از من بشنو

دودمانی که بزرگان و ریش سفیدانش خوار باشند، به کالبدی بی جانی ماندکه خوراک جانداران دیگر شود!

سلامی چو بوی خوش آشنایی...
خیلی وقته درست حسابی باهاتون نحرفیدم! امتحانام تموم شده و برگشتم شهرمون، تا آخر این ماه سعی میکنم بیشتر بیام سر بزنم!
من تو این مدت ک وبو درست کردم دوستای زیادی اومدن سر زدن و رفتن، بعضی ازدواج کردن شوهراشون نذاشتن دیگه بیان وب، بعضیا ب بهونه درس رفتن، بعضیا از من خوششون نیومده رفتن، بعضیا گم و گور شدن و هیچ خبری ازشون ندارم. بعضیا من باهاشون قهر کردم، بعضیاشونم واقعا نمیدونم دیگه چرا نمیان!
توی این مدت چیزای خوبی یاد گرفتم، دوستای خوبی داشتم، بعضی جاها خوشیامونو غم هامونو با هم قسمت کردیم، از همه ممنونم چ اونایی ک هستن و چ اونایی ک رفتن!
بعضیا هم با اینکه خودشون وب ندارن بازم میان سر میزنن ک جای تشکر داره از جمله فاطمه خانم، آرزو خانم ک خیلی وقته ازشون خبری نی، ریحانه خانم ک اونم همینطور، راحیل ک اونم تازه ب جمعشون پیوسته!
اما در حال حاظر تعداد محدودی هستن ک وفادار موندن و هنوز ک هنوزه ب ما سر میزنن، از جمله "آرزوی مرداد" ک از قدیمی ترین دوستان من هست! برو بچ دیگه هم ک منو تا اینجا تنها نذاشتن ازشون تشکر میکنم. اگه اسم بیارم بقیه ممکنه بگن چرا اسم مارو نیاوردی! خودتون میدونین کیا رو میگم، همین خودتو میگم. دستت درد نکنه از اینکه اومدی. وب من سوت و کور شده، نمیدونم دلیلش چیه! قدیما بیشتر میومدن سر میزدن اما الآن فقط 4-5 نفرن ک میان. بچه ها مرسی از اینکه فراموشم نکردین
راستی شما نمیدونین چرا اینقد دوستام ترکم کردن؟





در ادامه این پست ی انشاء خیلی باحال براتون میزارم. داداشم نوشته، از 10 شده 8/30

در یک جنگل دور افتاده بود که یک خانواده رفتند در آن جنگل تفریح یک مرتبه دو و سه شیر آمدند داخل جاده و این ماشین چپ کرد و در آن وقت یک جن آمد بطرفشان و آنان فرار کردند جن آمد یکی از پسرانی که آمده بودند تفریح کشت. جریان این بود که هر کس که میکشتند روح آن بلند میشد و می رفت داخل یک اتاق و در آنجا یک پلاستیک را میدزدید و به طرف جنگل حرکت می کردند و بعد دوستان خودشان که می دید به کشتن می داد در همین حال بود که این سه پسره به داخل ماشین رفتند و باز هم جن ها شیشه ماشین را شکستند و به داخل ماشین آمدند جن یک تبر در دست داشت که با آن تبر سر دوستانشان می زد و هرچه که صدایش می زدند جواب نمیداد و دوباره یکی دوستان را کشت و به اتاق رفت . آدمایی که زنده بودند به رفتند در آن خانه بنزین آوردند و داخل ماشین کنند و در این جنگل فرار کنند تا نصف راه رفتند جلوی راه بسته بود و ماشین توی تابلو خورد و خاموش شد و جن ها به آن ها حمله کردند و یکی شان را با طناب کشیدند و به طرف  خودشان کشیدند و دیگری هم کشتند و این هم همین طور رایج بود تا وقتی که همشون مردند.



نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1390 ساعت 07:34 ب.ظ توسط مجید نظرات |

سلام دوستای گلم. امیدوارم همگی خوب باشن. ببخشید ک مثل همیشه خیلی کم میام و سر میزنم. واقعا ببخشید. حقیقتش همونطور ک میدونید فصل فصل امتحاناته، امروز اولین امتحان ترمو دادیم. 3 واحدی بود. ب احتمال خیلی قوی 19 یا 20 بشم. بستگی ب استاد داره،‌اگه بدونین چ امتحان باخالی بود. استاد اومده بود 10-12 تا مثال از تو جزوه انتخاب کرده بود بعد گفته بود از این مثالا میاد تو امتحان. شاید ی خورده عدداش تغییر کنه. بعد گفت مجاز هستین ی برگه هرچی ک دوس دارین توش بنویسین بیارین سر جلسه. منم اومدم همون مثالا رو نوشتمو رفتم سر جلسه. دیگه بعدشو خودتون بدونین. همه سوالا رو کپی پیست کردم تو برگه نوشتم. خیلی حال داد انصافا! شماها چیکار میکنین با امتحانا؟ شروع شده یا نه؟
راستی زهرا خانم این روزا بدجور گرفتار امتحاناشا، وقت سر خاروندن نداره. گفت از همه عذرخواهی کنم بگم شرمنده،‌ ایشالا میاد و جبران مبکنه!

نوشته شده در دوشنبه 12 دی 1390 ساعت 08:07 ب.ظ توسط مجید نظرات |

می دونم خودم، میدونم، خیلی دیر کردم! ب خدا گرفتار بودم. ببخشید، سلام عرض شد دوستای گل! شرمنده ک نیومدم، ی سری مشکلات درسی و شخصی داشتم ک خدا رو کشر شخصیه حل شد اکا درسیه کامل نه! کم کم فصل امتحانات داره شروع میشه و همه ماشالا پای کتاباشونن و سر از جزوه در نمیارن! ای ول، ای ول ب همگی
من ک امتحانام 12 دی شروع میشه تا 29ام ادامه داره. تقریبا 9تا امتحان دارم و همشونم سخت.
شماها چیکار میکنین؟  امتحاناتون کی شروع میشه؟ از درساتون بگین....
هر کس بیوگرافی درسی خودشو بگه
زهرا خانم هم سلام رسوندن
ببخشید ک دیر اومدم زود باید برم، ایشالا همتون تو امتحانا موفق باشین

نوشته شده در یکشنبه 27 آذر 1390 ساعت 10:04 ب.ظ توسط مجید نظرات |

               

                                          

تولد...تولد...تولدت مبارک...مبارک...مبارک...تولدت مبارک.....

اگه گفتین تولد کیه؟؟هوم؟؟ بله امروز تولد آقا مجیده گله

                                       

                  " تولدت مبارک مجید جان" 

 

این پستو مخصوص آقا مجید گذاشتم تا از همین جا تولدشو بهش تبریک بگم. امیدوارم که همیشه شاد و سلامت باشی مجید جان ،ایشالا تولد 120 سالگیتو جشن بگیری

این کیک خوشمزه هم تقدیم به آقا مجید (کادوتم پیش من محفوظه )

          

                                              

 


نوشته شده در شنبه 5 آذر 1390 ساعت 04:55 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

سلام دوستای گلم!
ببخشید دیر کردم، این روزا اعصاب ندارم، ب خاطر ی سری مسائل! بعضیاشو میتونم بگم بعضیاشو نمیتونم.
یکی اینکه قرار بود ترم بعد لیسانسمو بگیرم اما وزارت علوم محبت کردن و 24 واحد کردن تو پاچم. اونایی ک کاردنی معدلشون زیر 14 هست باید تو کارشناسی 24 واحد جبرانی در طی دو نیمسال پاس کنن. یعنی 1 سال بیشتر، شاید انصراف دادم رفتم، این یکی، یکی دیگه اینکه دیشب بهم خبر رسید داداشم تصادف کرده، راننده آژانس هست! الآن حالش بهتره اما هنوز تو بیمارستان بستریه، هرکی میتونه براش دعا کنه!
خلاصه بگم، فعلا مخم راه نمیده، اعصاب معصاب یُخ
خوش باشین دوستان
تا آپ بعدی فعلا بای بای

نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان 1390 ساعت 03:10 ب.ظ توسط مجید نظرات |

سلامی چو بوی خوش آشنایی، حال دوستای گلم چطوره؟ برو بچ خوب و وفاداری  ک هنوز ما رو از یاد نبردن! بلاخره بعد از یک ماه دوری تونستم برگردم و باهاتون حرف بزنم. از همتون ممنونم ک تو این مدت با کمک زهرا خانم وب منو چرخوندین وکاری نکردین ک تعطیل بشه، حقیقتش من این چند روز مشکلاتی داشتم ک حتما زهرا خانم در موردش باهاتون حرف زدن، برا همین نتونستم آپ کنم. اما با این وجود تا جایی ک تونستم بهتون سر زدم. اما آپ من:

بچه ها شما از چ چیزی خیلی بدتون میاد؟ چی رو نمیتونین تحمل کنین؟ تا حالا فک کردین؟

من شاید بتونم با هر چیزی کنار بیام اما از دروغ متنفرم، بله دروغ، خیلی خصلت بدیه، قبول دارین؟ شده تا ب حال ب خاطر دروغ دوستی رو از دست بدین؟ از ی چیز دیگه هم خیلی بدم میاد، اینکه وقتی ب جنس مخالف میرسی ب دوستت کم محلی کنی یا برای خود شیرینی اونو ضایع کنی، حالا چ تو خیابون چ تو کلاس درس، ب نظر من افراد عقده ای این کارا رو میکنن!

خلاصه بگم من عاشق رفیق با مرامم، فرقی نمیکنه پسر باشه یا دختر!

 

دیگه سرتونو درد نیارم، فقط اومدم ی حرفی زده باشم ک رابطه هامون سرد نشه، دوستای خوب رو نباید از دست داد.

از همتون ممنونم، از الهام ت، فرزانه، راحیل، ریحانه، آرزو، نجمه، لیلا، پرستو، ملیکا و بقیه دوستان ک اسمشونو جا گذاشتم با بزرگی خودتون ببخشید! آخه این چن نفر زیاد ب من سر میزنن

ایشالا همیشه سلامت باشید. تا آپ بعدی خداحافظ


نوشته شده در شنبه 7 آبان 1390 ساعت 10:26 ب.ظ توسط مجید نظرات |

توجه توجه.......!!!

طبق آخرین اخبار دریافت شده از آقا مجید"ایشون بالاخره بعد از كلی آوارگی و بد بختی موفق شدن یه خونه مناسب پیدا كنن و از این آوارگی نجات پیدا كنن." دوباره من مامور شدم سلام برسونم و این خبر رو به شماها بدم.

بچه ها یادتونه گفتم صاحب خونه مجید اینا بهشون گفته بود خونه رو تخلیه كنن؟مجید و هم اتاقیاشم مجبور شدن خونه رو تخلیه كنن و وسلیه هاشونو جمع كنن ولی چون جایی رو نداشتن وسیله هارو تو كوچه گذاشتن  این عكسو ببینید باور كنین؛آخره آوارگیه نه؟ 

این شعر رو هم مجید گفت بزارم تو وب :

عاشقی آوارگی  و  بیچارگی دارد به  پیش

مرد باید بودو رفت باید گذشت از جان خویش


نوشته شده در چهارشنبه 27 مهر 1390 ساعت 04:02 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

حال و احوال دوستای گلم چطوره؟خوش میگذره به همه؟

آقا مجید باز منو ماْمور كردن كه سلامشونو به همه برسونم ایشالا دفعه بعد خودشون مستقیما تشریف میارن البته طفلی این روزا درگیر خونه پیدا كردنه؛داره مهر تموم میشه هنوز خونه پیدا نكرده دعا كنین زودتر یه خونه پیدا شه واسش تا به قول خودش از این آوارگی در بیاد D: آخه امروز صاحب خونشون گفته خونه رو تخلیه كنن.دیگه باید برن دنبال یه جا دیگه برگردن خدا كنه زودتر كارش درست بشه :-)

بچه ها من شنبه كلاس اندیشه داشتم. حوصلم داشت سر می رفت؛ جدی دلم می خواست از كلاس فرار كنم آخه استادمون درسو ول كرده داره جواب سوال یه دانشجو رو میده حالا جواب دادن به سوال خوبه اما نه اینكه كل ساعت درس رو بیای به یه سوال جواب بدی داشتم جوش میوردم دیگه اومدم با گوشیم با وایرلس دانشگامون وصل اینترنت شدم اتفاقا اومدم به وبم سر زدم جواب نظرات چندتا از بچه ها رو دادم.سرم به كار خودم گرم بود نگو تو همین حین استادمون منو دیده بود دیدم كلاس ساكت شده بودا دیگه سرمو اوردم بالا كه بله....نمیتونین تصور كنین استادمون با چه اخمی داشت نگام میكرد راستش منم خجالت كشیدم قبول دارم كار بدی كردم اما بخدا بچه ها من نیم ساعت حرفای استادمون در جواب اون دانشجو رو گوش كردم داشت جدا چرت و پرت میگفت اصلا سوال دختره داغون بودا فقط استاده حرف میزدو اون دختره گوش میداد كل 2 ساعتمون به همین جواب دادن استادمون رفت بقیه بچه هام همه باهمدیگه  صحبت میكردنا زورش به من بدبخت رسید فقط  تازه من تو اون كلاس دوستی ندارم ساكت نشسته بودم سرم به كار خودم بود دیگه خلاصه اون لحظه با خودم گفتم زهرا جان اندیشتو افتادی برو حذفش كن

راستی بچه ها سرویسای دانشگاهای شما پولی شده از امسال؟این اتوبوسای دانشگاهو میگما؟

 


نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر 1390 ساعت 09:16 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

سلام به دوستای نازنینم فك كنم همه درگیر درسو دانشگاه شدن این روزا مگه نه؟ایشالا كه همه موفق باشن.

من یه وظیفه مهم تو این پست به گردنمه اول اونو بگم بعد بریم سر اصل مطلب  آقا مجید از من خواستن كه به همه بچه ها سلامشو برسونمو بگم این روزا درگیر كارای دانشگاس اما خب همیشه به یاد همگی دوستاش تو این وب هست.من وظیفمو انجام دادم  حالا ادامه مطلبو بخونین:

تا به حال شده مختون قفل بشه؟؟؟؟؟

امروز با مامانم یه سوتی داغونی دادیم الان كه فكر میكنم خندم میگیره

قرار بود مامانم یه مقدار پول بریزه تو حساب بانكی من(مبلغش بماند)با مامان رفتیم جلو یه عابر بانك كه از كارتش انتقال بده به كارت من ؛3 تا بانك رفتیم نشد تازه فهمیدیم چرا انتقال داده نمیشد؟؟؟ آخه كارت عابر مامانم وا3 بانك ملته باید میرفتیم از عابر بانك همون بانك پولو انتقال میدادیم؛این از اولین سوتی.كلی راه كوبیدیم رفتیم به بانك ملت رسیدیم اومدیم انتقال بدیم شبكه شلوغ بود پولو انتقال نداد.بگین ما چیكار كردیم؟؟؟؟؟؟؟ رفتیم داخل بانك(اول هفته ام بود بانك غلغله بود) كه فرمه برداشت پر كنیمو پول برداریم!!!! واااای چه صفی بود 45 دقیقه تو صف بودیم خلاصه تا از بانك اومدیم بیرون 1 ساعتی طول كشید.یهو دیدم مامانم غش غش میخنده پرسیدم چی شده؟برداشته میگه دختره ی شیرین عقل من هواس ندارم تو دیگه چرا؟(مامانای حالا جلف شدن خب مامان جان شیرین عقلو از كجا یاد گرفتی شیطون این حرفا از سن شما گذشته اینارو تو دلم گفتما)مامانم گفت چرا ما مثل دیوونه ها 1 ساعت رفتیم تو صف پول برداریم؟گفتم خب باید چیكار میكردیم؟؟؟!!!!گفت خب از عابر بانك همین پولو میشد بدون صف و معطلی برداشت وااااااااای اینو گفت وسط خیابون با مامان مردیم از خنده باورتون میشه اصلا به ذهنم نرسید این كارم میشه انجام داد. خلاصه جاتون خالی 1 ساعتم تو بانكی كه من توش حساب داشتم معطل شدیم (آخه باید پولو میریختم تو حساب خودم)بعدم خسته و كوفته برگشتیم خونه هوام كلی گرم بود.حالا اومدیم خونه وا3 بابام تعریف كردیم قضیه رو اونم كلی خندید و گفت مگه از آسمون ندا اومده بود همین امروز پول بره تو حساب زهرا صبر میكردین فردا از عابر انتقال میدادین دیگه (راست میگفت دیگه)بعد بابا اضافه كرد البته شماها عقلتون نرسیده از عابر پول بردارین این كه دیگه اصلا نباید به ذهنتون میرسیده.....

نمیدونم شماهم تا بحال از این سوتیا دادین؟


نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر 1390 ساعت 01:35 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

میدونین امروز چه روزیه دیگه نه؟

امروز كه از خواب بیدار شدم مامانم بی مقدمه گفت روزت مبارك گفتم مامان جان دیوونه شدی تولدم 3 ماه پیش بودا بعد مامان گفت اینقدرام پیر نشدم كه روز تولدتو فراموش كنم ؛دیگه خلاصه توضیح داد كه.......منم یه دونه بوسش كردم

بله منم الان اومدم آپ كنم تا این روزو به همه ی دختر خانومای گل ایران مخصوصا دوستای گل خودم كه لطف می كنن و به این وب سر میزنن و با نظراشون منو خوشحال می كنن تبریك بگم

امروز روزه دختره پس روزتون مبارك دختر خانومای مهربون و عزیز.این گلای قشنگ تقدیم به شما....



نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر 1390 ساعت 04:51 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

 بعد چند وقت اومدم دو تا مطلب گذاشتم جبران گذشته بشه

فك كنم شماهام بوی مهر رو حس میكنین نه؟من كه نزدیكای مهر كه میشه یه حالت خاصی بهم دست میده مثلا اگه ندونم چه ماهیه ازبوی هوا متوجه میشم الان مهر شده؛نزدیكای عیدم هوا یه حالت خاصی داره كه بوی بهارو میشه حس كرد.اون موقعا كه هنو مدر3 نمیرفتم فك میكردم مدرسه چه خبره دوس داشتم منم زود برم مدرسه اونموقع از اول مهر بدم نمیومد اما الان........

 آخه آدم زورش میاد دیگه بعد 3 ماه خوردنو خوابیدن بره سر درسو كتاباش،من كه زورم میومد شما چی؟فكر میكردم برم دانشگاه دیگه تموم میشه هر موقع بخوام میرم هر موقع نخوام نمیرم اما زهی خیال باطل بهتر كه نشد هیچ بدترم شد وا3 معلما یه بهونه میوردی مشكل حل میشد؛اما استادای دانشگاه شوخی ندارن با آدم یهو دیدی لج كردن آخر ترم انداختنت حالا بیا درستش كن

ولی گذشته از اینا درس خوندنو دوس دارم اولش سختمه برم سر كلاس اما بعد یه هفته درست میشه.

امیدوارم همه ی دوستای خوبم كه تو این وب باهاشون آشنا شدم تو درساشون موفق باشن.تا آپ بعدی بای زود میام


نوشته شده در یکشنبه 3 مهر 1390 ساعت 03:29 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

سلام به دوستای گلم 

یه معذرت خواهی بدهكارم به همه بابت تاخیر طولانیم 

این مطلبو چند وقت پیش نوشتم وا3تون دیگه امروز اومدم گذاشتمش تو وب.

دارم فكر میكنم ما آدما چقد سرنوشتای مختلفی داریم آخه چند وقت پیش با دوستام خونه یكی از بچه ها به اسم مارال دعوت بودیم.این مارال خانوم از دوستای دوران ابتداییمه 14 سالی هست با هم دوستیم اما بعد تموم كردن دبیرستان دیگه از بیشتر دوستام بجز یه نفرشون جدا شدم كه مارالم شامل اونا میشد تا اینكه وقتی مارال همه دوستامو دعوت كرده بود دیدارمون تازه شد.این دوست من بعد دبیرستان با خانوادش به مدت 2 سال اقامت گرفتن وا3 سوریه الان داره تو یكی از دانشگاههای همونجا حقوق بین الملل میخونه خیلی دلم واسش تنگ شده بود چیز جالب تر كه بیشتر خوشحالم كرد این بود كه مارال تو دانشگاشون با یه آقایی كه ظاهرا اهل اهوازه آشنا میشه و باهم ازدواج میكنن وا3 اینه كه میگم سرنوشت آدما چقد باهم فرق داره كسی من باهاش دوست بودمو همیشه كنارم بوده آلان.....

این یكی جالب تره یكی دیگه از دوستام از اولم خیلی باهوش بود تو كنكور رتبه تك رقمی اوردو الان داره تو یكی از دانشگاهای مطرح تهران درس میخونه واسش ازدانشگاه كانادا دعوت نامه اومده و تا ترم بعد میره كانادا ؟؟؟؟؟منم دوس داشتم بورسیه شم .......باورم نمیشه(ایشالا هرجا هست موفق باشه)

اون روز اینقد خاطره تعریف كردیمو خندیدیم دل درد گرفتم.خاطره وا3 تعریف كردن زیاد داشتیم طوری كه تو حرف هم میپریدیم؛آخه تو دبیرستان خیلی شر بودیم همه ازدستمون عاصی بودن .دیگه خلاصه هركدوم از بچه ها تو یكی از دانشگاهای ایران مشغول درس خوندن بودن،واقعا خوشحال شدم كه اون روز بچه ها رو دیم ؛یه قراریم گذاشتیم كه از این به بعد هر تابستون خونه یكی از بچه ها جمع بشیم،فك كنم شماهم از دیدین دوستای قدیمیتون خوشحال میشین مگه نه؟


نوشته شده در یکشنبه 3 مهر 1390 ساعت 02:58 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

سلام دوستای گلم! امیدوارم حال همگیتون خوب باشه!
دلایلی باعث شد ک این پست رو بزارم، بعضیا شاید بدونن وا3 چی، اگه هم میدونن نگن!
بچه ها ب نظر شما ی وبلاگ خوب باید چ خصوصیاتی داشته باشه؟ اول از همه باید مدیر وبلاگ خودش خوب باشه، ب نظر من مهم نیست طرز فکرها چجوریه، مهم اینه ک ب طرز فکر همدیگه احترام بزاریم و یک بحث عاقلانه و منطقی با هم داشته باشیم. کسی توی وبلاگ نویسی موفق میشه ک اولا انتقاد پذیر باشه، ثانیا ب نظرات بقیه احترام بزاره و تا جایی ک امکان داره ب اون نظرات و درخواست ها عمل کنه. آدمای متفاوتی هستن ک من توی این 1 سال و نیم ک وبلاگ دارم دیدم.
بعضیا ب وب کسی نمیان و دوس دارن فقط بهشون سر بزنی، میان خبر آپ رو میدن و میرن! بعضیا خیلی زیاد میان، روزی 4-5 بار میان و نظر میدن. بعضیا ماهی ی بار میان، بعضیا دقیقا، زمانای مشخصی میان، بعضیا میان ولی اصلا پست رو نمیخونن، فقط ی نظر کپی پیستی میزارن و میرن، بعضیا دقیق و قشنگ جواب پست رو میدن، بعضیا انتقاد میکنن، بعضیا برای اینکه طرف از دستشون ناراحت نشه اگه مطلب بدی هم گذاشته باشه ازش تعریف میکنن. بعضیا هم ک همیشه در حال تعریف کردنن، بعضیا با دقت می خونن و اگه انتقادی داشته باشن بدون رودربایستی میگن(مثل خودم). بعضیا اگه بهشون سر نزنی بهت سر نمیزنن، بعضیا هم با مرامن و براشون فرقی نداره تو بری یا نه. بعضیا اگه ی مچ گیری از نوشتشون بکنی میگن دیگه نیا ب وب من، بعضیا هم اگه مچشونو بگیری خیلیم خوشحال میشن و دفعه بعد بیشتر تو نوشتنشون دقت میکنن! بعضیا خودشونم نمیدونن تو وبشون چی مینویسن، بعضیا وبشون غمگینه بعضیا شاد....
خلاصه دیگه خودتون تا آخرشو بخونین چی می خوام بگم!
ب نظر شما کدوم از همه بهتره؟؟ شما جز کدوم دسته هستین؟؟
اگه ی نفر از طرز نوشتن شما ایراد گرفت شما چجوری جواب میدین؟؟ بدون تعارف جواب بدین...
من فقط حرفم سر اینه ک ی وبلاگ نویس باید ظرفیت انتقاد رو داشته باشه، در غیر اینصورت هیچ وقت پیشرفت نمیکنه...
عزت زیاد


راستی یادم رفت اینو بگم: بعضیا هم هستن میان نظراتو گلچین میکنن، فقط اون نظراتی ک ب نفعشون هستو نمایش میدن و اونایی ک حالا ب هر حال ازشون انتقاد کردن یا ب هر دلیلی خوششون نیومده مخفی میکنن، ک ب نظر من خیلی خیلی کار زشتیه و ی نوع توهینه! من اگه کسی نظراتمو قایم کنه دیگه ب وبش نمیرم! یا نظرات همه رو قایم کنه یا مال همه رو نشون بده
نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور 1390 ساعت 07:47 ب.ظ توسط مجید نظرات |

سلام بچه ها، خسته نباشید همگی!
امروز می خوام ی نفرو براتون معرفی کنم ک واقعا در حد خودش ی اعجوبه هست، اسمش "عمو حاجیه" و تو ی روستا 40 کیلومتری ما زندگی میکنه، من از نزدیک دیدمش...

مردی كه در دهستان دژگاه دربخش دهرم شهرستان فراشبند "استان فارس" روزگار می گذراند و به حاج عمو معروف است ، از حمام گریزان است و می گوید كه اگر تمیز شود، مریض می شود. عمو حاجی كه چهره‌ای همانند انسان‌های غارنشین دارد و كهنسال به نظر می‌رسد كه حتی مردم عادی سن او را نزدیك به یك قرن می‌دانند، رنگ خاكستر گرفته و قشری ضخیم از چرك بر اندام او سنگینی می‌كند.

چند سال پیش جوانان محل تصمیم گرفتنند عمو حاجی را به رودخانه ببرند تا آبی به بدن این مرد برسد، به همین منظور هنگامی كه عموحاجی در خواب بود او را در عقب یك وانت گذاشتند تا او را در رودخانه حمام كنند اما وقتی به رودخانه رسیدند، دیدند عمو حاجی در عقب وانت نیست زیرا او پیش از رسیدن، خود را به بیرون از وانت انداخته بود تا مبادا بدنش با آب آشتی كند وعمو حاجی همان جا گفته بود اگر تمیز شوم، مریض می‌شوم.

عموحاجی از خوردن هر نوع خوراكی تازه و نوشیدن آب بهداشتی پرهیز می‌كند به گونه‌ای كه اگر به زورهم به او آب گوارا بنوشانند، عكس العمل منفی نشان می‌دهد و به شدت ابراز ناراحتی می‌كند.

حیوانات مرده و گندیده لذیذترین غذاها

لذیذترین غذاها به قول خودش، حیوانات مرده و گندیده است و فرقی ندارد كه این حیوان حلال و یا حرام گوشت باشد.

این سالخورده كه گفته می‌شود به دلیل مشكل عاطفی كه در ایام جوانی برای او رخ داده از مردم و اجتماع گریزان و گوشه عزلت و انزوا برگزیده سالیان سال است كه در زیر مكانی مسقف ماوا ندارد و در گرما و سرما درهوای آزاد به سر می‌برد.

برخی از جوانان و نوجوانان دژگاه برای عمو حاجی مرغ، گربه، روباه، خارپشت و حتی مار مرده می‌برند او این حیوانات را در گودالی در اطراف خود دفن می‌كند و پس از چند روز با آتشی كه در این گودال می‌افروزد، آن را نیم پز می‌كند و با ولع خاصی می‌خورد.

عمو حاجی پس از آن با خوردن آب گندیده كه در یك حلب زنگ زده و حشرات مختلف در داخل آن شناور هستند، وعده غذایی را به پایان می‌برد.

لیوان او یك حلب 5 /4 كیلویی روغن است و او با استفاده از این حلب روزانه نزدیك به پنج لیتر آب می‌نوشد.

لباس پوشیدن این مرد در دهستان دژگاه كه دارای گرمای نزدیك به 50 درجه سانتی گراد است شگفتی آور است زیرا او تمام لباس‌هایی را كه مردم این منطقه برایش می‌آورند، پس از بریدن آستین‌های پیراهن و پاچه‌های شلوار با دندان، آنها را برتن می‌كند.

لوازم زندگی او شامل یك چماق است كه پیشتر پلوس وانت بوده است و وزن آن 17 كیلوگرم است، استكان چایخوری این مرد عجیب یك كلاه ایمنی اسقاطی است و چند حلب كهنه روغن نباتی است كه بچه‌های این دهستان با آفتابه در این حلب‌ها برای او آب می‌ریزند.

عمو حاجی یك پیپ استثنایی هم دارد كه از یك زانوی سه اینچی آب تشكیل شده كه او سرگین ( فضولات)حیوانات را در آن می‌ریزد و آتش می‌زند و به آن پك می‌زند و با هر مرتبه پك، دود پر حجمی از دهانش خارج می‌شود.

افزون بر این كه شست و شوی بدن، ظرف آب و بهداشت برای او معنا ندارد، خود را با سوزاندن موهای زاید بدن اصلاح می‌كند.

محل زندگی این مرد رویگردان از بهداشت و مردم، محل تجمع سگ، گاو و چهارپایان محل است.

به نظر می‌رسد تا كنون كارشناسان بهداشت با عموحاجی مواجه نشده‌اند.

شهرستان فراشبند در فاصله 164 كیلومتری جنوب غربی شیراز، واقع شده است.







برای مشاهده ادامه عکس ها ب ادامه مطلب بروید

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 7 شهریور 1390 ساعت 05:35 ب.ظ توسط مجید نظرات |

سلام بچه ها، حالتون ک خوبه ایشالا؟ تولد خواهر زاده الهام خانم رو بهش تبریک میگم. ورود عارفانه زهرا خانم ب این وبو هم همینطور!
بچه ها می خوام نظرتونو راجع ب این عکس بدونم. شب 21 رمضان ی مداح اومده بود مسجد این برگه ها رو پخش می کرد. خیلی برام خنده دار بود آخه... نظر شما چیه؟




نوشته شده در شنبه 5 شهریور 1390 ساعت 12:42 ب.ظ توسط مجید نظرات |


Design By : Pichak